رفتن به بالا
  • یکشنبه - ۸ تیر ۱۳۹۹ - ۱۰:۰۴
  • کد خبر : ۵۷۸۰
  • مشاهده :  62 بازدید
  • چاپ خبر : تو از همان اولش برایم محال بودی، بعید بودی، خلاصه شده بودی جایی میان حافظه تاریخی اطرافیان.

تو از همان اولش برایم محال بودی، بعید بودی، خلاصه شده بودی جایی میان حافظه تاریخی اطرافیان.

تو از همان اولش برایم محال بودی، بعید بودی، خلاصه شده بودی جایی میان حافظه تاریخی اطرافیان. از نقل قصه‌هایت انگار که قرن‌ها گذشته باشد، ندیده بودمت که، چه فرق می‌کرد پنج سال قبل باشد یا هم عصر آدمای کتاب تاریخ. محالِ حضور تو، قصه‌ی وطن را برایم جدی تر کرد، سرزمین تر کرد. شوخی […]

تو از همان اولش برایم محال بودی، بعید بودی، خلاصه شده بودی جایی میان حافظه تاریخی اطرافیان. از نقل قصه‌هایت انگار که قرن‌ها گذشته باشد، ندیده بودمت که، چه فرق می‌کرد پنج سال قبل باشد یا هم عصر آدمای کتاب تاریخ. محالِ حضور تو، قصه‌ی وطن را برایم جدی تر کرد، سرزمین تر کرد. شوخی نبود معامله‌ی جان بود. نبودنت تلخ بود، اما گذشت. درست از همان روزها که پدر بزرگ مثل پیر سبو بشکسته مغموم و مجنون ر‌وی سکوی جلو حیاط می‌نشست و عباسِ جوان صدایت می‌‌کرد، شاید خیال می‌کرد برمیگردی. شب‌ها موج رادیو عراق می‌گرفت، ام کلثوم می‌خواند، رادیو اعتنا به گوش تیز و دقت پیرمرد نمی‌کرد، به این که گم گشته ای داشت، اسامی اسرا را نمی خواند. راستش کلمه “مفقودالاثر” به تنت زار می‌زد. تو فرز بودی، چابک بودی، به قول دوستت قشنگ بودی، باورمان نمی‌شد. باورمان نشد. فقط تو گم شدی. از همان ۴ تیر ۶۷، گم شدی تا این روز‌ها را نبینی.

✍🏻نبی بهرامی
فرزند شهید

اخبار مرتبط